روایت قد کشیدنِ آریان آزمون در راهروهای موسسه جهاد استقلال؛ از گردگیری کتابخانه تا آرزوی مدیر مالی
در تهرانِ دهه هفتاد، در محلهای که بوی زندگی معمولی میداد و عصرهایش با نور کجِ خورشید روی دیوارهای باغفیض تمام میشد به دنیا آمده و میان راهروهای موسسه جهاد استقلال و کلاسهای موسیقی معنای تازهای برای «قد کشیدن» پیدا کرد.
آریان آزمون متولد ۲۲ آذر ۱۳۷۵، هیچوقت از آن نوجوانانی نبود که زندگیشان را بر مدار آسودگی میچینند. از همان روزهایی که مدرسه میرفت و عصرها دنبال کاری میگشت تا بار مالی خانه سبکتر شود، تا همین حالا که یکی از جوانترین و در عین حال باسابقهترین نیروهای موسسه جهاد استقلال است. نیرویی با «قدمهای کوچک اما منظم» از خاکگرفتن کتابخانهها رسید به میز مالی موسسه.
این روایت، روایتِ گفتوگو نیست روایت جریان است. موجی که میان حرفهای آریان و نگاه منِ خبرنگار رفتوآمد میکند مانند تار و پود قالیای که آرام آرام نقش حقیقتِ یک زندگی را ظاهر میکند.
آریان آزمون مسیرش را نه از دانشگاه و نه از پشت میزهای رسمی آغاز کرد. پیش از آنکه واژه «حسابداری» وارد شناسنامه شغلیاش شود، کف فروشگاهها را طی کرده بود شیفتهای صبح و عصر را تجربه کرده بود و در مگامال با دستگاههای نظافتی راه میرفت تا سهمی کوچک از چرخ زندگی خانه را بچرخاند. نوجوانیاش بیشتر از آنکه شبیه بازیهای همسنوسالها باشد شبیه تمرینی برای بزرگ شدن بود.
او وقتی وارد شرکت جهاد سبز شد هنوز ترم ۲ دانشگاه بود و چیزی از دنیای اداری نمیدانست. نه از سند زدن، نه از ساختار، نه از زبان رسمی نامهها. شروعش از همان جایی بود که خیلیها نگاهش نمیکنند، مرتبکردن، گردگیری، رسیدگی به کارهای کوچک. اما گاهی بزرگترین تجربهها از همان کارهای کوچک آغاز میشود.

حدود دو سال پس از ورودش وقتی هنوز دستش به حسابهای واقعی نرفته بود، مسیرش آرام آرام از کنار کتابخانهها به کنارِ میز همکارانی رسید که حوصله داشتند دستش را بگیرند. از خانم جباری تا خانم مرادی، از آقای سراج تا آقای عزیزی هر کسی قدمی در مسیر یادگیریاش گذاشت هرچند خودِ آریان این مسیر را نه «آموزش»، بلکه «جوانهزدن» توصیف میکند.
اما نقطه چرخش همیشه در یک اتفاق کوچک پنهان است. بحثی کاری با مدیر مالیِ آن روزها باعث شد که پیشنهاد حضورش در دفتر معاون و مدیرعامل موسسه روی میز قرار گیرد. همانجا، پشت درهای رسمیتر آریان برای اولین بار با سطح دیگری از نظم و سختگیری روبهرو شد.
کار با آقای شاهرضایی کسی که به قول خودش نه آدرس کامل میداد و نه دستورالعمل شفاف از همان تجربیاتی بود که آدم را یا میسازد یا از پا میاندازد و آریان انتخاب کرد، ساخته شود. جملهای که همیشه در ذهنش مانده: «اگر میرزابنویس میخواستم، پیدا میکردم. من کسی رو میخوام که خودش کار رو جلو ببره.»
از آداب ورود تا خروج از ایستادن کنار میز مدیر تا جزئیات نوشتن نامهها، او همانجا فهمید که حرفهای شدن فقط فن نیست تربیت است. شکلگیری است. تمرین آرامِ اعتمادبهنفس است.
وقتی تیم مدیریتی تغییر کرد و جابهجاییهای اداری رخ داد، آریان دیگر همان نوجوان اول راه نبود. اینبار خودش انتخاب کرد بماند. نه به خاطر امنیت شغلی، بلکه به خاطر جایگاهی که با زحمت ساخته بود و البته با حمایت کسانی مثل آقای حبیبزاده و آقای نظری که تشخیص دادند این جوانِ آرام، ارزش فرصت ادامهدادن را دارد.
حالا سه سال است که در بخش مالی موسسه جهاد استقلال کار میکند؛ جایی که حسابداری برایش دیگر فقط ثبت عدد نیست، بلکه تبدیل شده به حافظهای برای سالهایی که پلهپله آمده بالا. اینبار هم آقای موسوی و آقای خانی فوت کار را آموزش میدادند.
وقتی از خاطره جذاب دوران کاریاش میپرسم، به یک اتفاق واحد اشاره نمیکند. به «برکت» اشاره میکند. برکتی که نه فقط مالی بوده بلکه شکل زندگیاش را تغییر داده. میگوید: «هیچوقت حسرت چیزی رو نداشتم. سبک زندگیم همون چیزی بوده که میخواستم.»
در نگاهش ارزشِ مسیرِ کاری فقط در حقوق نیست در اعتبار است. در اینکه امروز وقتی پای بیمه، بانک، دارایی یا صرافی وسط میآید، آدمهایی هستند که او را میشناسند و احترامش را دارند. این «اعتبار» برای آریان نه یک امتیاز، بلکه ثمره سالها درستکاربودن است.
وقتی از آیندهاش در موسسه میگوید صدایش نه بلند است و نه هیجانزده اما محکم است. میگوید اگر همین مسیر را ادامه دهد، اگر صبر کند و خودش را ثابت نگه دارد شاید از سیسالگی به بعد بتواند خودش را در جایگاهی مثل مدیر مالی موسسه ببیند. رؤیایی که نه از جنس بلندپروازی، بلکه از جنس منطق یک مسیر تدریجی است.
اما آریان فقط کارمندِ یک ساختار نیست. در وجودش یک لحن دیگر هم جریان دارد، لحن موسیقی. علاقهای که ریشهاش را در رابطه با پدربزرگش پیدا میکند. انگار بعد از رفتن او، موسیقی تبدیل شد به پلی که هنوز میانشان برقرار مانده.
از گیتار شروع کرد بعد به خواندن رسید، بعد به نوشتن. خانه ترانه، کلاسها، ایونتها… کمکم فهمید که تواناییاش فقط در صدا نیست در کلمه است. در ساختن جملههایی که با ملودی مینشینند و تبدیل میشوند به ترانه.
امروز با چهرههای شناختهشدهای کار کرده. حمید عسکری، احسان خواجهامیری، مهدی احمدوند و چند چهره دیگر. این همکاریها نه فقط امتیاز کاریاند، بلکه تأییدیاند بر اینکه استعدادش در سکوت شکل نگرفته، دیده شده.
وقتی از آینده موسیقاییاش میپرسم مکث میکند. با صداقتی بیپیرایه میگوید شاید اگر همه انرژیاش را روی موسیقی میگذاشت امروز جلوتر بود. اما زندگی همیشه انتخاب میان «آرزو» و «وظیفه» است او انتخاب کرده نانِ خانه و مسیر کاری را همزمان با موسیقی پیش ببرد.
آریان از مدیریت فعلی موسسه هم میگوید از اینکه در این یک سالِ پرتنش اقتصادی و منطقهای، تلاش شده فشار روانی و مالی از دوش بچهها دور بماند. قدردانیاش از جنس تعارف نیست از جنس تجربه روزمره است.
در زندگی شخصی هم همان فرمول «تعادل» را ادامه میدهد. کار را پشت میز میگذارد و بعد از دفتر به سمت ورزش، کتاب، موسیقی و خانواده میرود. باور دارد که اگر زندگی در تعادل باشد کار هم بهتر پیش میرود.
وقتی از او بخواهم نکته پایانی بگوید به جوانهایی اشاره میکند که شبیه سالهای ۱۹سالگی خودشاند. میگوید: «صبر کنید. راحتطلبی کنار گذاشته بشه، پیشرفت حتمیه.» و این جمله، نه شعار، بلکه تجربه کسی است که از پایینترین پلهها بالا آمده.
روایت آریان آزمون یادآوری میکند که مسیر رشد همیشه پر از نورافکن نیست. گاهی از خاکگرفتن کتابخانهها شروع میشود، از سفتیِ یک مدیر سختگیر، از عصرهایی که نوجوانیات را در فروشگاهها میگذرانی و در نهایت از جایی به بعد تبدیل میشود به صدایی که در اتاقهای موسسه و سالنهای موسیقی، هر دو شنیده میشود. صدایی که آرام اما پیوسته قد کشیده است.







