محمد کبیری از امید، خانواده و کار میگوید/ سه تکیهگاه مردی که سرطان را پشت سر گذاشت
گاهی قهرمانان، نه روی سکوهای افتخار که در سکوت راهروهای بیمارستان، میان ساعتهای طولانی درمان و در دل نگرانی خانوادههایشان متولد میشوند. قهرمانانی که بیهیاهو، با امید، صبوری و ایمان، از سختترین روزهای زندگی عبور میکنند و دوباره به کار، زندگی و مسئولیت بازمیگردند.
محمد کبیری، از کارکنان خدماتی موسسه جهاد استقلال که امروز در شرکت جهان صادرات سینا، از شرکتهای زیرمجموعه این موسسه، مشغول فعالیت است، یکی از همین آدمهاست. مردی که سالها پیش با سرطان معده روبهرو شد، روزهای طاقتفرسای شیمیدرمانی را پشت سر گذاشت، اما هیچگاه امیدش را از دست نداد و امروز با نگاهی متفاوت به زندگی، از ارزش سلامتی، همراهی خانواده و حمایت همکاران و مدیرانش سخن میگوید.
آنچه میخوانید روایت صادقانه او از یکی از سختترین فصلهای زندگیاش است.
آقای کبیری، ابتدا کمی از خودتان و سابقه حضورتان در موسسه جهاد استقلال بگویید.
محمد کبیری هستم، متولد سال ۱۳۵۱. اصالتاً آذری هستم اما در تهران به دنیا آمدهام. یک دختر دارم و حدود شش سال است که در مجموعه موسسه جهاد استقلال مشغول به کار شدهام. پیش از آن نیز در بیمه ایران فعالیت میکردم. حضور در موسسه برای من تجربهای متفاوت و بسیار خوب بود. همیشه از کارم رضایت داشتهام و بدون تعارف میگویم هر مسئولیتی که به من سپرده شود، با تمام توان انجام میدهم. اعتقاد دارم وقتی مسئولیتی را میپذیری، باید آن را به بهترین شکل ممکن انجام دهی و هیچ کاری کوچک یا کماهمیت نیست.
یکی از سختترین اتفاقات زندگی شما، ابتلا به سرطان معده بود. از آن روزها برایمان بگویید.
سال ۱۴۰۱ به سرطان معده مبتلا شدم. دوره بسیار سختی بود و نزدیک به دو ماه به طور کامل تحت درمان بودم و نتوانستم سر کار حاضر شوم. بیشتر این مدت را در بیمارستان سپری کردم. در آن روزها، حمایت موسسه برای من بسیار ارزشمند بود. خانم مریم باقری، مسئول وقت امور اداری و آقای احسان علوی، مدیر اداری موسسه جهاد استقلال، در تمام مدت کنار من بودند و هر کمکی از دستشان برمیآمد انجام دادند. واقعاً از آن روزها و حمایتهایشان خاطره خوبی در ذهنم مانده و از صمیم قلب از آنها تشکر میکنم.
دوران درمان چقدر دشوار بود؟
واقعاً روزهای آسانی نبود. بعضی روزها از ساعت شش صبح تا هفت شب روی تخت بیمارستان بودم؛ یعنی حدود سیزده ساعت مداوم و در همان روز پنج نوبت شیمیدرمانی انجام میدادم. شدت درمان به اندازهای بود که بعد از پایان شیمیدرمانی، چند روز حتی اطرافیان و اعضای خانوادهام را هم نمیشناختم. اما با وجود همه این سختیها، هیچوقت اجازه ندادم امید از دلم برود. همیشه با خودم میگفتم این روزها هم میگذرد و باید برای زندگی بجنگم.
در آن روزهای سخت، چه کسانی بیشترین نقش را در حفظ روحیه شما داشتند؟
بدون شک خانوادهام. همسر و دخترم بزرگترین تکیهگاه من بودند. خانواده در چنین شرایطی معنای واقعی خودش را نشان میدهد. جالب اینجاست که همسرم خودش هم به دلیل پایین بودن پلاسمای خون تحت درمان و مصرف دارو بود، اما با وجود شرایط جسمی خودش، لحظهای مرا تنها نگذاشت و همیشه محکم کنارم ایستاد. اگر همراهی خانواده نبود، عبور از آن روزهای سخت بسیار دشوارتر میشد.

امروز که آن روزها را پشت سر گذاشتهاید، مهمترین درسی که از زندگی گرفتهاید چیست؟
اگر بخواهم همه تجربه زندگیام را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم سلامتی از هر چیز دیگری ارزشمندتر است. با کم و زیاد زندگی میشود کنار آمد، اما اگر سلامتی نباشد، حتی اگر همه دنیا را هم داشته باشی، هیچ لذتی از آن نخواهی برد. بیماری باعث شد خیلی از چیزهایی که قبلاً برایم مهم بود، دیگر اهمیت چندانی نداشته باشد و در مقابل، ارزش نعمتهایی مثل سلامتی، خانواده و آرامش را بهتر درک کنم.
اکنون وضعیت جسمی شما چگونه است؟
خدا را شکر حدود دو سال است که شرایط جسمیام خوب است. هر سه ماه یکبار آزمایش میدهم و خوشبختانه تا امروز بیماری عود نکرده است. این خبر برای من بزرگترین نعمت زندگی است و امیدوارم این سلامتی برای همه بیماران هم اتفاق بیفتد.
در صحبتهایتان از نقش مدیران موسسه هم یاد کردید.
بله، وظیفه خودم میدانم از همه کسانی که در آن روزها کنارم بودند تشکر کنم. از آقای عبدالهادی مطلق، مدیرعامل وقت موسسه، آقای احسان علوی، خانم مریم باقری و همچنین آقای دکتر مسعود نمازی، مدیرعامل فعلی موسسه جهاد استقلال، صمیمانه سپاسگزارم. آقای دکتر نمازی چند بار با من صحبت کردند و با اینکه من درخواست خاصی نداشتم، فقط همین که میگفتند «هر کمکی لازم باشد، روی ما حساب کن»، برایم انرژی و امید زیادی داشت. گاهی یک جمله کوتاه، مثل «نگران نباش» یا «کنارت هستیم»، برای بیماری که در حال مبارزه با سرطان است، از هر چیز دیگری ارزشمندتر است.
چندی است به شرکت جهان صادرات سینا منتقل شدهاید. از فضای کاری جدیدتان بگویید.
چند ماهی است که به شرکت جهان صادرات سینا منتقل شدهام. خوشبختانه از قبل هم بسیاری از همکاران را میشناختم و با همه رابطه بسیار خوبی دارم.آقای فروغانفر، مدیرعامل جوان شرکت، انسان شریف و دلسوزی هستند و تلاش میکنند شرایط مناسبی برای رفاه همکاران فراهم کنند.من هم مثل گذشته سعی میکنم وظیفهام را به بهترین شکل انجام دهم. اعتقاد دارم بین کار خدماتی، پذیرایی، نظافت، روابط عمومی یا مدیریت مالی تفاوتی وجود ندارد؛ هر مسئولیتی که پذیرفته شود، باید با تعهد و وجدان کاری انجام شود و ارزشمند است.
و سخن پایانی؟
از همه کسانی که در مسیر درمان کنار من بودند، از خانوادهام، همکارانم و مدیران موسسه جهاد استقلال و شرکت جهان صادرات سینا صمیمانه تشکر میکنم. امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که امید، محبت و همراهی آدمها میتواند معجزه کند. شاید ما ندانیم یک لبخند، یک تماس یا یک جمله ساده چقدر میتواند به بیماری که روزهای سختی را میگذراند، امید و انگیزه بدهد. من آن روزها را پشت سر گذاشتهام و امروز خدا را شکر میکنم که دوباره فرصت زندگی، کار کردن و خدمت به مردم را دارم؛ نعمتی که قدرش را بیش از هر زمان دیگری میدانم.







